سکوت می کنم،تا بغض گلویم نشکند
سکوت می کنم، تا دل نگران مادرم آرام شود
سکوت می کنم ،تا نا عدالتی دیده شود
سکوت می کنم تا دروغ هایت مشخص شود
باز هم سکوت می کنم
سکوت می کنم و لعن و نفرین مردم را به جان می خرم
سکوت می کنم تا اشک،گونه هایم را خیس نکند
سکوت کرده ام
+جای شما خالی دیروز هوای تهران ابری بود...
هوای دل من هم ابری
احساس فلسطینی بودن هم احساس غریبی است.
فقط تانک و مسلسل کم بود.
در شیشه ای و بزرگی رو محکم به جلو فشار دادم،سنگینی در منو یاد در ورودی دانشگاه انداخت که فکر کنم 3 تنی وزن داره!با خودم فکر کردم اینجایی که من وارد شدم و دانشگاه باید همچین درای داشته باشه،طلا فروشی و دانشگاه جایی هستش که چیزای گرانبها توش هست!
سعی کردم پشت مادرم پنهان بشم،چند سالی بود که صاحب مغازه رو ندیده بودم،اما این کارها فایده نداشت و بالاخره چشم تو چشم صاحب مغازه شدم و یا همون دوست قدیمی پدرم!
وقتی منو دید گفت چه قدی کشیده،منم همون جا یه لبخند ملیح تحویل دادم که بابا فهمیدم که خواستی منو با برنج محسن یکی کنی!
تمام خاطرات داشت تو ذهنم مرور می شد،چقدر اون زمان کوچیک بودم وقتی سرمو جلوش می گرفتم و اون محکم بوسم می کرد،آهنگ یه دختر دارم شاه نداره می خوند و صدای قه قه خنده اش تمام خونه روپر می کرد.
وقتی مادرم سفارش النگو ها رو داد با صداش منو از خاطرات قدیمی بیرون آورد.
نگاه به بغل دستش کردم،به قول دوست پدرم چه قدی کشیده بود باورم نمی شد این همبازی قدیمی من است!نمی توانستم نگاهش کنم اما با تمام وجود دلم برای دیدنش لک زده بود اما ترس داشتم که دیگر معصومیتی در نگاهمان نباشد!هر دو بزرگ شده بودیم!وای نه حتی صاحب مغازه هم به من جور دیگری نگاه می کرد دیگر یه دختر دارم شاه نداره برایش نبودم دوست داشت سمت جدیدی رویم بگذارد!
حیف حیف حیف حیف حیف حیف حیف حیف
تمام خاطرات دوران کودکیم با معین خراب شد!
+وقتی این مطلب نوشتم احساس راحتی کردم اما الان اصلا چرا باید همچین چیزی می نوشتم انگار همه چیر دارد خراب می شود
مثل خاطرات دوران کودکیم
+توضیح ضروری:این پست اولش خط خطی نبود بعد از یک روز خط خطی شد چون نویسندش احساس کرد که از نوشتن همچین پستی پشیمونه!
۱۸:۳۰:۰۰ 6/8/1388
سلام فاطمه جان خوب هستی؟گفتم خبری بگیرم.کم پیدایی!
18:36:05 6/8/1388
سلام تو صحن آزادی حرم حضرت رضام
دعاگوی شما
18:38:00 6/8/1388
پس بگو نیستی!جای خوبی هستی،سلام منو به امام رضا برسون،التماس دعا
18:42:07 6/8/1388
چشم حتما
پیشاپیش عید مبارک
18:41:00 6/8/1388
عید شما هم مبارک،خوش بگذره!
+چند تا اس ام اس بین من و فاطمه رد و بدل شد، اما بیشتر دلم هوای شما رو کرد آقا
دروغگوی بزرگی می شم اگر نگم که
فاطمه به تو حسودی نکردم!
+عیدتان مبارک
یادمه پارسال این موقع دلم خیلی می خواست که به نمایشگاه مطبوعات برم،تقریبا مثل یک آرزو بود شاید یکم بچه گانه به نظر برسه،اما برای من فوق العاده مهم و با اهمیت بود.پارسال به دلایلی از جمله داشتن کنکور از آمدن به نمایشگاه مطبوعات و دیدن نویسندگان و دوستان محروم بودم
همون زمان پدرم گفت که اگر کنکور قبول بشی حتما به نمایشگاه می برمت(آخی،وقتی فکر می کنم می بینم جمله ای که نوشتم خیلی خنده داره)
خلاصه امسال به نمایشگاه مطبوعات رفتم،اونم با کلی زور و درده سر!
دیدن نویسنده های مجله برام جالب بود هر چند که قبل از نمایشگاه به دفتر مجله رفته بودم اما بازم برای من تازگی داشت!
تیپ خانم ایزدی برام جالب بود(اون (هد با چه ه –ح هستش؟؟؟) سیاه رنگ دیگه نداشتن)
آقای به پژوه با کلی ناز و عشوه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقای رضایی و حاجی پروانه کاملا جدی!!!!!!!!!!
آقای بارنجی با لبخند همیشگی.
خانم شهرستانکی مهربان !
آقای بی نیاز و دونستن اسم و فامیلی من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و...
و اما قسمت مهمش دیدن دوستان طرفدار ه.ج بود.
همون لحظه که وارد غرفه شدم چهره ی آقای ناظمی رو از روی عکس های که دیده بودم شناختمشون!اما ...هیچی دیگه خجالت کشیدم بگم که من کیم!!!تا اینکه یه چهره ی آشنا دیدم که خانم فاطمه کیا بودن میشه گفت همسایه دیوار به دیوار مکان جدید من!
وقتی خانم کیا رو دیدم دیگه روم باز شد و خودمو معرفی کردم!
آقای ناظمی و داشتن لهجه ی اصفهانی (آقای ناظمی پادردتون خوب شد؟؟؟)
آقای م.رجبی و یزدی صحبت کردن!!!!راستی برای ما هم سوغاتی یزد نیاورده بودن!!!!اونجا هم ول کن کتاب نبودن کلی پول خرج کتاب کردن!!!
آقای شاهین ... که از طریق وبلاگ کتابخور می شناختموشون(راستی عجب تیز بین بودن هاااااااااااا اسم منو پشت یه مجله پیدا کردن!!!شیرینی هم آخر نخریدن!موند برای سال بعد)
بیگانه که نمی شناختمش اما اونجا باهاش آشنا شدم.
آقای ح.ج که به طور نامحسوس اومدن و ما هم اینجا از ذکر نامشان خودداری می کنیم.
آسمانی عزیز رو به اندازه 5 دقیقه زیارتشون کردم!
خلاصه که خیلی خوب بود و خاطره ای خوش از این روز برای من تا ابد به یادگار ماند.
+30 مهر سال 1388ساعت 3 بعدازظهر مکان مصلی تهران
حرفی برای گفتم ندارم جز دلتنگی!
دلم تنگ است برای اتاقم،برای کتابهایم...
مادرم و پدرم...
هِه مهتا هنوز بچه ای!
میخوام بگم که شب ها برای همدمم گریه می کنم!پتوی سبز رنگی که اشک های ریز و درشتم را در خودش داده!دلم می سوزد برای تو...
عادت ندارم به دوری از شما
عادت نمی کنم
عادت نخواهم کرد!
فکر نمی کردم که آقای بارنجی انقدر صمیمی برخورد کنن
آقای بارنجی اصلا هم ما بحث سیاسی نکردیم![]()
دومین چهره ی آشنا آقای رضایی بودن البته دکتر رضایی من که هنوز با نسل ایشون مشکل دارم بماند اما مهم این بود که آقای رضایی نمی دونستند مهتا اسم دختره یا پسر![]()
بعضی از چهرها هم آشنا بودن اما ما زیر چشمی نگاهشون کردیم آقای شادمانی خانم افتخاری و مهم تر از همه احسان ناظم بکایی بود.
آقای حاجی پروانه هم دو سه طبقه پائین اومدن تا ما زیارتشون کنیم (البته اصلا هم برای آقای بارنجی مطلب نیورده بودن
)
بعضی از نویسنده ها هم آنفولانزای خوکی گرفته بودن عموشون فوت کرده بود و بعضی ها هم بچه زایده بودن به قول آقای بارنجی و چون بچه سه روزش بوده و می خندیده برای اهالی همشهری جوان جالب بوده.
الان هم یه مجله دارم که با امضای نویسنده های مجله تزئین شده .
+آقای ناظمی از وبلاگ شما هم خیلی تعریف کردیم بالاخره ما اونجا جق آب و گل داریم![]()
اما آهای تهرانی ها شهرتون واقعا آلوده هستش خدا صبری بهتون بده![]()
+دیگه خیلی کم میام اینجا اگر براتون کامنت نذاشتم ناراحت نشید همتون یادم هست برام دعا کنید
امروز صبح با صدای ناظم مدرسه ای که نزدیک خونمون هست بلند شدم،یاد خاطرهای خیلی قشنگ افتادم فکر نمی کردم انقدر زود دلم برای مدرسه تنگ بشه!
دوست داشتم سر صف حاضر باشم دست بزنم و شادی کنم.
دوست داشتم از معلم ها بپرسم خانم دفتر چند برگ بردارم ؟
دوست داشتم با مداد گلی مشق هامو بنویسم
اون پاکن های نرم بو کنم و...
گاهی اوقات بزرگ شدن خیلی از لذت ها رو از آدم می گیره!
خدا از راه این لحظه ها خودرا به آدمها نشان میدهد.ما نه فرمانروای خورشیدیم -نه مالک عصر -نه صاحب امواج ونه حتی صاحب نگاره ی خداوند چون نمیتوانیم مالک خود باشیم.
پائلو كوئيلو- بريدا1990

انگار این روزها خیلی فرق کردم گاهی می خندم ،گاهی گریه می کنم،خودم پیش خودم فکر می کنم خیلی شخصیت خنده داری پیدا کردم.
دغدغه هام مثل شخصیتم خنده دار شده!
اگر عاشق دلسوخته بودم به خودم حق می دادم که آهنگ های غمگین گوش کنم،حالا که می گردم دنبال آهنگ های غمگین که همچین ته دلم یکم بسوزه!فکر به همون جمله اولی میکنم اگر بودم به خودم حق می دادم حالا که نیستم چی؟
به خیلی چیز ها عادت کردم،به صدای تیک تیک ساعت بالای سرم که یه مدت عذابم می داد اما الان نه...!
به نور چراغ خواب اتاقم که یه مدت اذیتم می کرد اما الان نه..!
به حرف ها ی نامربوط دیگران نسبت به جامعه ام که یه جورای شکنجم می داد اما الان نه...!
چیه منتظر این هستی که بگم بازم به چی عادت کردم
بذار خیالتو راحت کنم .
به دنیایی که امروز توش هستم عادت کردم دلم می خواد برم یه جای دیگه!
+به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
+از دوستان عذر می خوام که این چند وقته همش گله و شکایت دارم و متن هام واقعا خسته کننده هستش اینو میدونم اما تحملم کنید قول میدم که خوب بشم.