تبليغاتX
زیگزاگ های ذهن من
































من یک زنم

گاهی

ظریف می شوم

مثل گلبرگ های رز سرخ

 قوی می شوم

و مثل فولاد سخت

 می شکنم مثل شیشه

ترک بر می دارم

مثل چینی هزار ساله

سکوت می کنم

 زیر خروارها فریاد

بهانه می گیرم

 از زمین و زمان

بغض می کنم ، غمگین می شوم، گریه می کنم

شانه می شوم ،کوه می شوم

گوش می شوم

 برای حرف ها...

من یک زنم

گاهی همه چیز می شوم برایت مرد

هرچند هنوز

" کشف نشده" نام دیگر من است ...!

 

+به مامان مریم :)

+شاید منم روزم مبارک باشه...!

+حوصله نوشتن نداشتم ... اما خواستم فقط یه چیزی بنویسم ... همین...!

 

نوشته شده در 91/02/22ساعت 15:18 توسط مهتا.الف| |

شب است

تاریک تاریک

سرم روی بالشت شانه هایت

جا خوش کرده است

و چشمانم مشت مشت

 باران احساس نثارت می کند

و عاشقانه ترین اعترافاتم را

پیش دادگاه چشمانت

با یک لبخند آغاز می کنم

شهرزاد قصه گوی می شوم برایت...

از خواستنت

از بودنت

از داشتنت

حرف می زنم

و

این داستان تا ابد ادامه دارد...

 

 

 

+قصه عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه

به یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده شده اقای این خونه

تعصب و یه دندگیش کرده لیلی را دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق می کنه می میره

با یه اخم کوچیکه اون دلش ماتم می گیره

می گه باید بسازه اون مثل یه دستوره 

همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره

 

+اصلا راه نداره ...بر نمی دارمش .... اصرار نکن.... همین شعر خیلیم قشنگه با توام مخاطب خاصه :دی  به علاوه |شکلک شیطنت از نوع خاص|

نوشته شده در 91/02/14ساعت 21:40 توسط مهتا.الف| |

بعضی وقت ها کم طاقت می شی...

نه واسه اینکه چند هفته هست که مریضی و خوب نمی شی...

نه واسه اینکه یه حلقه ی سیاه پای چشمت هست و همه به روت میارن که ضعیف شدی....

نه واسه اینکه قاشق قاشق شربت می خوری که کمی آروم بشی...

نه واسه اینکه کلی کلمه می نویسی و  با یه دکمه همه شو می زنی میره چون حرصتو در میاره و مثل پست های همیشگیت نمی شه....

نه واسه اینکه هیچ کس تو رو نمی فهمه

.

.

.

واسه اینکه تو خودتم نمی دونی چته...!

نوشته شده در 91/02/12ساعت 22:53 توسط مهتا.الف|

 

به خیالش

پا گذاشته است روی احساسم

و توان روی توانش می گذارد

تا بشکند شیشه ی سکوتم را

و خبر ندارد من در گوشه ایی

از این دنیایی که هیچ نشانی از او

ندارد

شاعر شده ام

با احساسی از رنگ تو

که سراسر وجودم را رنگین کمانی کرده است

از شعر ازلی و ماندگار چشمان تو ...

و همان لحظه تولد دوباره ی من بود

با یک نقص ژنتیکی ناشناخته...

که همه کور مادر زاد مرا پنداشتند

غافل از اینکه چشمان من فقط تو را می شناخت...

 

 

+۱مخاطب خاصِ خاص نوشته هایم... :ایکس

+۲کسی که ارزش نداره حتی به حسابش بیارم (مخاطب خیلی حسود نوشته هایم) از اون شکلک سبزکا

+طاقت بیار رفیق :)

 

نوشته شده در 91/02/01ساعت 15:37 توسط مهتا.الف| |

 افکار نیمه پریشانم

 شعر می شوند و

تکرار می کنند خواستنت را

بی وقفه            

 این منم که این جا تو را

به جشن بالماسکه ی شعر هایم

دعوت می کنم

و به رخ می کشم

لباس هایی را که به تن واژگانم

صاف و سکه کرده ام...

هر چند که غم نبودنت

سوزن می شوند

در دستانم

اما من خیاط

این روزهای سختم

برش می زنم

کوک می زنم

"بودن همیشگیت در کنارم آرزوست"

 

+چای شور در قوری چشمانم برایت دم می کنم و فنجان می شود شانه هایت...

نوشته شده در 91/01/20ساعت 1:8 توسط مهتا.الف| |

De$ign : M.A