یک سال پیش در تاریخ 18آذر ماه 87 آینه و قرآن آوردم برای خانه ی مجازیم!
اینجا اولین خانه ی مجازی من نبود اما اولین خانه ی مجازی ای بود که آرامش را در آن یافتم!
مبارکت باشد یک ساله شدنت!
اینجا خبری نیست،هست؟
خیلی برایش سنگین بود ،فرزند انقلاب باشد و طعم باتوم ها را بچشد!بدون اینکه گناهی داشته باشد!سرپناهم بود وقتی برای اولین بار طعم گاز اشک آور را در بغلش چشیدم،هر دو زار می زدیم نه به خاطر گاز بلکه به خاطر جمله ای که از او شنیدم:مهتا انقلابمان را دزدیدند!
وقتی برای رفتن به خانه در بین جمعیت قرار می گیری چاره ای نداری که با جماعت همرنگ شوی!
و چه همرنگ شدن دلپذیری!
اگر در انتخابات امسال ت.ق.ل.ب نشده لااقل در 12 فروردین که تقلب شده؟!!!!همین فرزند ا.ن.ق.ل.ا.ب با یک شناسنامه 20 بار رای داده و نوشته "آری"!
گفتم:"بهار
-خنده زد و گفت:
"ای دریغ،دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم :"پرنده؟
گفت:
"اینجا پرنده نیست
"اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:
"درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
"دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست
"این جا به جز سکوت،سکوتی گزنده نیست
حمید مصدق
آفرینش ملخ
اگر بخواهی درباره ی ملخ بگویم که برای او دو چشم قرمز آفرید و دو حدقه مانند ماه در چشمان آن روشن ساخت و برای آن جانور گوش های پنهانی قرار داد و دهانی معتدل و حسی قوی و دندان هایی که با آن می برد و دو دست و دو پا همانند داس که زراعت را با آن ها قطع می کند.
کشاورزان در زراعتشان ازآن حیوان می ترسند و نمی توانند آن را دفع کنند،اگرچه همه ی آنان هجوم دسته جمعی نمایند،تا آن گاه که با جهش های خود وارد کشتگاه شود و خواسته های خود را اشباع نماید.در حالی که تمامی خلقت آن جاندار به اندازه یک انگشت لاغر نیست.
پس بزرگ و مقدس است خداوندی که((همه ی آنچه که در آسمان ها و زمین است چه از روی اختیار و چه از روی کراهت سجده به بارگاهش می نمایند و گونه و صورت به خاک خضوع می مالند))وبه آن پیشگاه اطلاعت می نمایند و خواه از روی تسلیم و خواه بر مبنای ضعف و ناتوانی،زمام اختیار از جهت بیم و هراس به آن مقام شامخ می سپارند.
+حتما همه می پرسید چرا ملخ؟!تازه فهمیدم خلقت هیچ موجودی بی حکمت نیست!به حشرات زیباتر نگاه کنید!
+عید همگی مبارک.
از بس که فکر این کار تو سرم بوده سرم خارش گرفته!
دستان توانمند تو فقط می تواند خارش سرم را بر طرف کند!
زود باش، این سر من !دستانت را جلو بیاور.
+خدا اگر این کاری که می خوام انجام بدم انجام شدنی هست،به من اطلاع بده،یه فوت کنی حله!من می فهمم که با من هستی این خارش سر من هم نصفه شبی خوب میشه!
+به نظرت دارم زور میگم؟؟!!!
خودم هم نفهمیدم بالاخره ما بچه ها مفید هستیم یا نه!
دیشب تمام صبح بالای سرم بود و سرفه هایم را می شمرد و عرق سرد روی پیشانیم را پاک می کرد.می خواستم بگویم که من را برای چی می خواهی !چرا بعضی ها برای داشتن کسی مثل من غصه می خورند و زندگیشان بهم می خورد .
خواستم بپرسم اما گفتم شاید با هذیان اشتباهش بگیرد!
سکوت می کنم،تا بغض گلویم نشکند
سکوت می کنم، تا دل نگران مادرم آرام شود
سکوت می کنم ،تا نا عدالتی دیده شود
سکوت می کنم تا دروغ هایت مشخص شود
باز هم سکوت می کنم
سکوت می کنم و لعن و نفرین مردم را به جان می خرم
سکوت می کنم تا اشک،گونه هایم را خیس نکند
سکوت کرده ام
+جای شما خالی دیروز هوای تهران ابری بود...
هوای دل من هم ابری
احساس فلسطینی بودن هم احساس غریبی است.
فقط تانک و مسلسل کم بود.
در شیشه ای و بزرگی رو محکم به جلو فشار دادم،سنگینی در منو یاد در ورودی دانشگاه انداخت که فکر کنم 3 تنی وزن داره!با خودم فکر کردم اینجایی که من وارد شدم و دانشگاه باید همچین درای داشته باشه،طلا فروشی و دانشگاه جایی هستش که چیزای گرانبها توش هست!
سعی کردم پشت مادرم پنهان بشم،چند سالی بود که صاحب مغازه رو ندیده بودم،اما این کارها فایده نداشت و بالاخره چشم تو چشم صاحب مغازه شدم و یا همون دوست قدیمی پدرم!
وقتی منو دید گفت چه قدی کشیده،منم همون جا یه لبخند ملیح تحویل دادم که بابا فهمیدم که خواستی منو با برنج محسن یکی کنی!
تمام خاطرات داشت تو ذهنم مرور می شد،چقدر اون زمان کوچیک بودم وقتی سرمو جلوش می گرفتم و اون محکم بوسم می کرد،آهنگ یه دختر دارم شاه نداره می خوند و صدای قه قه خنده اش تمام خونه روپر می کرد.
وقتی مادرم سفارش النگو ها رو داد با صداش منو از خاطرات قدیمی بیرون آورد.
نگاه به بغل دستش کردم،به قول دوست پدرم چه قدی کشیده بود باورم نمی شد این همبازی قدیمی من است!نمی توانستم نگاهش کنم اما با تمام وجود دلم برای دیدنش لک زده بود اما ترس داشتم که دیگر معصومیتی در نگاهمان نباشد!هر دو بزرگ شده بودیم!وای نه حتی صاحب مغازه هم به من جور دیگری نگاه می کرد دیگر یه دختر دارم شاه نداره برایش نبودم دوست داشت سمت جدیدی رویم بگذارد!
حیف حیف حیف حیف حیف حیف حیف حیف
تمام خاطرات دوران کودکیم با معین خراب شد!
+وقتی این مطلب نوشتم احساس راحتی کردم اما الان اصلا چرا باید همچین چیزی می نوشتم انگار همه چیر دارد خراب می شود
مثل خاطرات دوران کودکیم
+توضیح ضروری:این پست اولش خط خطی نبود بعد از یک روز خط خطی شد چون نویسندش احساس کرد که از نوشتن همچین پستی پشیمونه!
۱۸:۳۰:۰۰ 6/8/1388
سلام فاطمه جان خوب هستی؟گفتم خبری بگیرم.کم پیدایی!
18:36:05 6/8/1388
سلام تو صحن آزادی حرم حضرت رضام
دعاگوی شما
18:38:00 6/8/1388
پس بگو نیستی!جای خوبی هستی،سلام منو به امام رضا برسون،التماس دعا
18:42:07 6/8/1388
چشم حتما
پیشاپیش عید مبارک
18:41:00 6/8/1388
عید شما هم مبارک،خوش بگذره!
+چند تا اس ام اس بین من و فاطمه رد و بدل شد، اما بیشتر دلم هوای شما رو کرد آقا
دروغگوی بزرگی می شم اگر نگم که
فاطمه به تو حسودی نکردم!
+عیدتان مبارک
یادمه پارسال این موقع دلم خیلی می خواست که به نمایشگاه مطبوعات برم،تقریبا مثل یک آرزو بود شاید یکم بچه گانه به نظر برسه،اما برای من فوق العاده مهم و با اهمیت بود.پارسال به دلایلی از جمله داشتن کنکور از آمدن به نمایشگاه مطبوعات و دیدن نویسندگان و دوستان محروم بودم
همون زمان پدرم گفت که اگر کنکور قبول بشی حتما به نمایشگاه می برمت(آخی،وقتی فکر می کنم می بینم جمله ای که نوشتم خیلی خنده داره)
خلاصه امسال به نمایشگاه مطبوعات رفتم،اونم با کلی زور و درده سر!
دیدن نویسنده های مجله برام جالب بود هر چند که قبل از نمایشگاه به دفتر مجله رفته بودم اما بازم برای من تازگی داشت!
تیپ خانم ایزدی برام جالب بود(اون (هد با چه ه –ح هستش؟؟؟) سیاه رنگ دیگه نداشتن)
آقای به پژوه با کلی ناز و عشوه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقای رضایی و حاجی پروانه کاملا جدی!!!!!!!!!!
آقای بارنجی با لبخند همیشگی.
خانم شهرستانکی مهربان !
آقای بی نیاز و دونستن اسم و فامیلی من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و...
و اما قسمت مهمش دیدن دوستان طرفدار ه.ج بود.
همون لحظه که وارد غرفه شدم چهره ی آقای ناظمی رو از روی عکس های که دیده بودم شناختمشون!اما ...هیچی دیگه خجالت کشیدم بگم که من کیم!!!تا اینکه یه چهره ی آشنا دیدم که خانم فاطمه کیا بودن میشه گفت همسایه دیوار به دیوار مکان جدید من!
وقتی خانم کیا رو دیدم دیگه روم باز شد و خودمو معرفی کردم!
آقای ناظمی و داشتن لهجه ی اصفهانی (آقای ناظمی پادردتون خوب شد؟؟؟)
آقای م.رجبی و یزدی صحبت کردن!!!!راستی برای ما هم سوغاتی یزد نیاورده بودن!!!!اونجا هم ول کن کتاب نبودن کلی پول خرج کتاب کردن!!!
آقای شاهین ... که از طریق وبلاگ کتابخور می شناختموشون(راستی عجب تیز بین بودن هاااااااااااا اسم منو پشت یه مجله پیدا کردن!!!شیرینی هم آخر نخریدن!موند برای سال بعد)
بیگانه که نمی شناختمش اما اونجا باهاش آشنا شدم.
آقای ح.ج که به طور نامحسوس اومدن و ما هم اینجا از ذکر نامشان خودداری می کنیم.
آسمانی عزیز رو به اندازه 5 دقیقه زیارتشون کردم!
خلاصه که خیلی خوب بود و خاطره ای خوش از این روز برای من تا ابد به یادگار ماند.
+30 مهر سال 1388ساعت 3 بعدازظهر مکان مصلی تهران
حرفی برای گفتم ندارم جز دلتنگی!
دلم تنگ است برای اتاقم،برای کتابهایم...
مادرم و پدرم...
هِه مهتا هنوز بچه ای!
میخوام بگم که شب ها برای همدمم گریه می کنم!پتوی سبز رنگی که اشک های ریز و درشتم را در خودش داده!دلم می سوزد برای تو...
عادت ندارم به دوری از شما
عادت نمی کنم
عادت نخواهم کرد!
فکر نمی کردم که آقای بارنجی انقدر صمیمی برخورد کنن
آقای بارنجی اصلا هم ما بحث سیاسی نکردیم![]()
دومین چهره ی آشنا آقای رضایی بودن البته دکتر رضایی من که هنوز با نسل ایشون مشکل دارم بماند اما مهم این بود که آقای رضایی نمی دونستند مهتا اسم دختره یا پسر![]()
بعضی از چهرها هم آشنا بودن اما ما زیر چشمی نگاهشون کردیم آقای شادمانی خانم افتخاری و مهم تر از همه احسان ناظم بکایی بود.
آقای حاجی پروانه هم دو سه طبقه پائین اومدن تا ما زیارتشون کنیم (البته اصلا هم برای آقای بارنجی مطلب نیورده بودن
)
بعضی از نویسنده ها هم آنفولانزای خوکی گرفته بودن عموشون فوت کرده بود و بعضی ها هم بچه زایده بودن به قول آقای بارنجی و چون بچه سه روزش بوده و می خندیده برای اهالی همشهری جوان جالب بوده.
الان هم یه مجله دارم که با امضای نویسنده های مجله تزئین شده .
+آقای ناظمی از وبلاگ شما هم خیلی تعریف کردیم بالاخره ما اونجا جق آب و گل داریم![]()